امیدوارم من در زندگی امروزم شاهد برگشتن خیلی از حرفها، قضاوتها و کارهایی نباشم که روزی، بدون توجه به آینده ام انجام دادم.
گاهی شرایط کاری، زندگی و روحی و فیزیکی حال آدم را دگرگون میکند و من متنفرم ازین دوره های ماهیانه ای که انگار بار سنگینی از افکار و انرژی های منفی را روی دوش آدم میگذازد و هیچ کس تلاش نمیکند تو را وشرایطت را بفهمد.
امروز من اینگونه ام! تنها حرف کوچکی کافیست!
گروه بانوان لطفی در گوشم قطعه ی "ای عاشقان" را می نوازند. این پنجه ها که با لطافت تمام روی سیم های تار کشیده می شوند، این ضرب دف، این چهارمضراب دیوانه میکند مرا.
روزهایی پیشتر که پیش هنگامه مشهدی تار میزدم، چه روزهای خوبی داشتم. روبرویش در اتاق زیبایش می نشستم و با هم ساز میزدیم و او بمن بهترین قطعه ها را می آموخت. چقدر دلم میخواهد باز هم ساز زدنم را از سر بگیرم. ساز بی نوای من که روزهاست کنار هال بی صدا نشسته و فرصت نمیکنم مضرابی به تارهای خوش صدایش بزنم. چقدر دلتنگ نوایش شده ام. فقط گاهی گرد و خاک رویش را آرام پاک میکنم و کتاب چهارمضراب هایم را ورقی میزنم و تمام گذشته برایم زنده می شود.
بدترین چیز درگیر شدن و غرق شدن در زندگیست. باید بزودی بی بهانه دوباره سازم را به دست بگیرم و فقط برای ساعتی از تمام دنیا فاصله بگیرم و غرق در دنیای خودم و نت هایی شوم که در فضای کوچک خانه ام پاشیده می شوند. شاید چند پرنده هم چاشنی این فضا کنم!
آدمی به امید و آرزوهایش زنده است...
گاه نامه های زني در كافه اي شلوغ...