دو سال و چند ماه گذشته. از آخرین گاهنامه. و من به کافه ام بازگشتم. در شبی آرام که بعد از مدت ها توانستم ساعتی، کمابیش بی دغدغه، پشت میز آشپزخانه ام بنشینم و برای خودم باشم. اصلا نمی دانم کسی هم این کافه را میخواند یا نه. اما نوشتن اینجا خالی از لطف نیست برای روح من.
آن هم در چه حالی... حالا او خوابیده. خسته بود. این روزها درگیر است. پرهام هم خوابیده!
اینروزها من یک دخترم، خواهرم، همسرم و یک مادر!
ناباورانه به خودم نگاه میکنم و سراپا برانداز میکنم خودم را. اوووووه من کی این همه بزرگ شدم؟ کی سی سالگی را رد کردم و غرق در زندگی شدم؟
اما شد. زندگی سریع تر از آنچه فکرش را میکنیم ما را با خودش همراه میکند... و خداروشکر که خوب میگذرد.
اینروزها معلم هم هستم. فرانسه تدریس میکنم بالاخره. رویای معلمی محقق شد تا ببینیم بقیه رویاها کی واقعیت میشوند.
اما هنوز پاریس را ندیدم. امشب که پرهام خوابید و در ایوان سیگار میکشیدم به این فکر میکردم پس کی قرار است من به پاریس سفر کنم، در کافه های توی پیاده روهایش بنشینم، قهوه بنوشم و سیگار بکشم؟ عجیب دلم میخواهد تا جوانم تجربه اس کنم.
بازگشت به کافه ام، آن هم در امشب که سکوتش انقدر لذت بخش بود، به دلم نشست. باید بیشتر به کافه ام سر بزنم. همه ی ما آدم ها، همه ی ما زن ها، بعد از روزهای شلوغ خانه نیاز داریم ساعتی در کافه ای بنشینیم برای خودمان باشیم...
گاه نامه های زني در كافه اي شلوغ...ما را در سایت گاه نامه های زني در كافه اي شلوغ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 2